روی دیوار نوشته بود :
امام علی: ستمکار ترین رهبر، رهبریست که ظلم خود را دادگری بداند.
- بـسـیـجـیـا داشتن روش رو با اسپری خط خطی می کردن...
ماجرای عسل و کاظم :
اندکی بعد...
پ.ن:
ما دخترا هممون همینطوریم!
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان پخش شده از شبکه فارسی 1 |
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید! روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
روی دیوار نوشته بود :
امام علی: ستمکار ترین رهبر، رهبریست که ظلم خود را دادگری بداند.
- بـسـیـجـیـا داشتن روش رو با اسپری خط خطی می کردن...
ماجرای عسل و کاظم :
اندکی بعد...
پ.ن:
ما دخترا هممون همینطوریم!

تـولـدت مـبــارک
بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس
واسه تولد تو باید دنیا رو اورد
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
خداوندا سلام عرض شد!
*
اینجانب باز مزاحم شما شدم که اندکی با شما درد دل نمایم و اگر احیاناً حالتان خوب باشد اندکی نسبت به شما اقدام به انتقاد بنمایم. 
*
خداوندا!
*
شما خیلی خوب هستید و همه ی کارهایتان از روی عقل و هوش و اینهاست! اما آخر قربان قد و بالایتان بروم من! این دندان عقل را از کجایتان در آوردید؟!
من مرده شما زنده! خودتان خنده تان نمی گیرد آخر؟! آن چهار روزی که ما می رفتیم سلاخ خانه تا دندانهای نوشکفته ی خود را سلاخی نموده و بیاندازیم جلوی سگ!! هرکسی که آنجا بود برای همین موضوع آمده بود! یعنی محض رضای خودتان حتی یکی از این دندان ها نباید به درد بخورد؟!
*
روز اولی که ما رفتیم دکتر جهت امر خیر کندن و دور انداختن! در حالی که از شدت استرس به خود می پیچیدیم و گلاب به روی خودتان و کلیه ی افلاکیان، سه مرتبه رفتیم دستشویی، یک عدد روزنامه در دست یه آقاهه بود که رویش نوشته بود :«نمی دانم چه چیزی را پاره کرده اند و هتک حرمت و اینها!»
ما در حالی که داشتیم زیر دست دکتر بال بال می زدیم و صدای «قرچ» کنده شدن بخشی از بدنمان را می شنیدیم، به یک راه حل کلیدی اندیشیدیم!
خب شما خودتان خدایید و واسه ی خودتان آقایی شده اید و حتماً خاطرتان هست آن راه حل را! بعله! بنده به این نتیجه رسیدم که :
*
«جایی هست که پاره ها را می دوزند!!»
*
از ما گفتن!
*
تازه نکته ای که فکر کنم حتی شما هم به آن توجه نکرده اید این است که گفتند چون عکسشان را پاره کرده اید یعنی بی احترامی کرده اید و بی شعورید و خاک بر سرتان! آن وقت خودشان زحمت می کشند و می روند به بیت ایشان حمله می نمایند و خاندانشان را پاره می نمایند و هیچکس مزاحم اوقاتشان هم نمی شود!
*
روزی که برای کندن دومین دندانمان رفتیم، مصادف شده بود با روزی که ما اصلاً یادمان نبود! آخر می دانید که! بنده پارسال فارغ شدم! البته از تحصیل! لذا و لهذا یادمان رفته بود که آن روز خیابان ها پر از زحمتکشان نیروی انتظامی است و مخصوصاً اینکه مطب نزدیک دانشگاه بود. جایی که محل نگهداری موجودات خطرناکی است که باید در روزی که به نام آنهاست، چهره ی شهر همانند روز پیروزی هیتلر و رفقایش شود!
ما در حالی که درد دندان را فراموش کرده ایم و به جایش چشمان شهلایمان را با وحشت به آن چماق هایی که زیر شلوارشان قایم کرده اند (منظورمان البته فقط باتـوم است)
دوخته ایم، زیر لب از شما طلب مغفرت می کنیم!
*
آدمیزاد است دیگر! یک روز از منزل می رود بیرون و روز بعد با پایین تنه ی شرحه شرحه در بیابان های حوالی تهران پیدایش می کنند!
شما را شکر! دیگر زن و مرد هم ندارد بس که استعدادهای مردم شهید پرور ما از شدت شکوفا شدن پاشیده است به در و دیوار! اجرشان با مقام عظما!
*
بار الها!
*
باورتان می شود؟
*
روزی که رفتیم سومین دندان را به فنا بدهیم، هیچ خبری نبود! فک کن! می خواستیم آن روز را شخصاً به نام روز ملی صلح نام گذاری کنیم اما هر چه فکر کردیم دیدیم کسی از ما نظر نخواسته! لذا سکوت را رعایت نمودیم!
*
و سر انجام در آخرین روزی که با گامهای لرزان خود می رفتیم تا چهارمین دندان را هم بفرستیم دیار باقی، شنیدیم که عده ای با عده ای دیگر دعوایشان شده
و آن عده که رسانه و اینها دارند ریخته اند در خیابانها و آن عده ی دیگر فقط بلدند دستگیر و زندانی شوند! آخر این چه روزگاری است که آفریده اید خداوندا؟! یک زمانی می رفتیم و در اینترنت کلیپ و فیلم خصوصی و عروسی و اینها جستجو می کردیم، حالا باید به دنبال کلیپ تظاهرات و آتش زدن خیابان ها و شلوغی باشیم! تازه تفریحات سالم مردم هم شده شوت کردن گاز اشک آور به یکدیگر محض مزاح!
*
یادمان می آید در گذشته های بسیار دور، وقتی حاکم ظالمی ظلم را از حد می گذراند، شما ناگهان تمام آن ولایت را به فنا می داده اید! البته می دانم که آن روزها اقتضای سنتان بوده و زود عصبانی می شده اید! نوجوانی است دیگر! اما قربان دست و پای بلوریتان بروم! فکر نمی کنید الان زیادی صبور شده اید؟! حالا نمی شود به جای ایوب، جرجیس را الگوی خود قرار دهید؟!
*
یک چیزی می گویم بین خودمان بماند! ما در عوالم کودکی خود به یک نتیجه ای رسیده ایم! در هر سری از این دعواها ۶۰۰-۷۰۰ نفر را می گیرند٬ اما هنوز آن یک مشت خس و خاشاک تمام نشده! احتمالا مشت آقا چیزی معادل هفتاد میلیون نفر باشد!
بله قبول، شما که امریکا نیستید که کارهایتان حساب و کتاب داشته باشد! اما بد نیست گاهی یک تکانی به خودتان بدهید و حالی از ما بپرسید! بگذارید آن زیر اندازتان هم یک هوایی بخورد!
*
*
ااین عکس را هم زمانی که راهپیمایان محل را ترک کردند و بنده خیلی اتفاقی به آنجا رسیدم٬ ابتیاع فرمودم!
راستش بنده با تمام کودکی خود فهمیده بودم که قضیه فقط عکس و پاره شدن و این مسایل نیست!
(بابت لرزش دستم عذر می خوام! اگه اون چیزایی که من دیدم شمام دیده بودین تماماً رفته بودین رو ویبره!!)
*
دوستتون دارم٬ مواظب خودتون باشین تا به زودی...
دیدیم دعواس گفتیم ماهم یه طبع آزمایی بکنیم!
بخونین حالشو ببرین!
*
حافظ
*
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
*
*
*
صائب تبریزی
*
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
*
*
*
شهریار
*
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست وتن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
*
*
*
فاطمه دریایی
*
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
*
*
*
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
شوم من همسرش فوراً کنم دلشاد آقا را
اگر حافظ دهد بر ما سمرقند و بخارا را
دمش گرم و لبش خندان که داده مسکن ما را
***
برو ماهی نیا عشوه که تو آن ترک زیبا را
فقط در خواب بینی و دهی بر باد رویا را
*
*
خداییش دریای استعدادم ها!
*
*
احسنت به این دوستان گل و با استعدادم که در ذوق و قریحه بی نظیرند:*
*
*
اگر آن ترک شیرازی بدست ارد دل ما را
همین حالا همین حالا , بگیرم دست بالا را
همین را میتوانم کرد , به عشق خال هندویش
نه چون حافظ ندارم من سمرقند و بخارا را
*
*
*
*
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
*
*
*
*
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به بوسه می دهم فوراً جواب این معما را
دل و دست و زمین و ملک شد ارزانیِ شاعر
ندارم اختیار جان ، که بخشم روح و معنا را
از این رو بوسه ای شیرین کنم تقدیم او آندم
و گویم با تو می مانم ، به جان خود قسم ، یارا !
*
*
*
*
در آن روزی که حافظ گفت ترک شهر گل ها را
ببخشاید به خالش خود سمرقند و بخارا را
نه مردم مثل امروز این چنین نامهربان بودند
نه خرج زندگی می کرد خالی جیب ماها را
تو هم چون «بچه» ساکت شو، نه حرفی زن نه چیزی بخش
ز مهرش خود ببینی رنج زندان و ضررها را
*
*
*
*
منم آن ترک شیرازی که دست آورد دل او را
ندیدم ملکی حتا از سمرقند و بخارا را
جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی؟!!
دمش گرم ناصر قاجار ، وَ محمود نژادا را!!!
* *
*
محسن
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
روم در شهر شیراز و کنم عقد آن دل آرا را!
سوار ماکسیما کرده میارم من به تهرانش
بگیرم هر شبش بوسه بسوزانم شماها را!
*
*
این عکس هم جهت حسن ختام:
دقیقا چندمین؟! 

پ.ن : از همه ی دوستانی که توی این مدت بهم سر زدن و تسلیت گفتن کمال تشکر رو دارم. امیدوارم همیشه شاد باشید و غم نبینید.

دوستتون دارم، مواظب خودتون باشید تا به زودی....
که یه روزی...
یه روز تلخ...
اینجا از نبودن و پر کشیدن بهترین و مهربون ترین عمه ی دنیا بنویسم؟...
که چقدر ناگهانی و معصومانه رفت...
و در صندوقخانه های ذهن اطرافیان، به جز «چقدر حیف شد» چیز دیگری نکاشت...
*
*
داریم می ریم مشهد.
از همه ی شما التماس دعا و فاتحه برای روح یکی از بهترین بنده های خداوند دارم...
ان شاالله برگشتم به همه سر می زنم.
شاد باشید.
این بود تمام اخباری که ما توی این مدت برای شما جمع آوری فرمودیم!
لال نمیری کف مرتب بزن!
تشکر یادت نره برادر !
خواهر با شما هم هستم!
این عکس رو هم به عنوان یکی از بزرگ ترین شاهکارهای خودم، خالصانه تقدیم می کنم به پیشگاه تمامی مورد داران عالم!
و همینجا سوگند یاد می کنم که بنده فقط از این اتوبوس عکس گرفتم و به همه ی مقدسات قسم که تاحالا از این خط شرکت اتوبوس رانی استفاده ننموده ام!
باشد که حالش را ببرید!

نشست خبری با یکی از روسای جمهور مردمی!
*
*
تذکر 1 : اینکه این نشست تو کدوم کشور اتفاق افتاده و طرف های مصاحبه چه کسانی هستند اصلا مشخص نیست.
تذکر 2 : هرگونه تشابه اسمی، صفتی، لقبی و شعاری در این گزارش، با اسم، صفت، لقب یا شعار افراد حقیقی و حقوقی کاملا تصادفی بوده و هرفردی غیر از این برداشت کند، به هتل کــهریـزک معرفی خواهد شد!!
تذکر 3 : به علت زیاد بودن تعداد مصاحبه کننده ها و گزارشگران، آنها را به اختصار گ1، گ2 و... نشان داده ایم و رئـیـس جـمـهـور مـردمـی را به اختصار ا.ن نامیده ایم! باشد که عبرت گیرید!
*
*
ساعت : 20:30 !!
*
*
[ا.ن وارد می شود، حضار به افتخار وی با حرارت به دست و پایکوبی می پردازند]
ا.ن : ممنونم عزیزان من! من به همه ی شما علاقه مندم!!
گ1 : جناب ا.ن، ما می تونیم بدون سانسور و ترس و واهمه، با شما صحبت کنیم؟؟
ا.ن : هیچ آدابی و ترتیبی مجوی، هرچه میخواهد دل تنگت بگوی… فقط رومون به هم باز شد، خواهربرادرت رو کشیدم وسط، طلبکار نشو بزغاله!
[حضار با تعجب به هم نیگا نیگا می کنند]!
گ 2 : قربان! بالاخره بعد از کشمکش های بسیار، با وجود مخالفت ها و اعتراضات شدید، شما به عنوان رئیس جمهـور انتخاب شدید....
ا.ن: بر منکرش موشک!
گ 1 : اما با این وجود همچنان دوستانی هستند که باید حرفهاشون و بیانیه هاشون رو بشنوید...
ا.ن : من به همه ی اونا علاقه دارم . من امروز به آنها میگویم آنقدر بیانیه بدهید تا بیانیه دان شما پاره شود.
[اخمهای حضار در هم می رود]
گ2 : قربان راجع به بیکاری هیچ اقدامی در چهارسال گذشته تون انجام ندادین. خب خودمونیم... روزی نیم ساعت کار که نشد کار که! به قول شاعر : عمله دستهدسته، کنار جوب نشسته، همه بیکار و خسته…
ا.ن : از این نمونه شعرها در ادبیات ما مثل پشکل ریخته! ما که نمیتونیم به اینا استناد کنیم!
[جمعیت نخودی می خندد]
گ2 : اما این موضوع خیلی مهمه... مشکل جوانان این مملکت ...
ا.ن : ای آقا این چه حرفیه؟ ما تمدن 3000 ساله داریم. مشکل جوانان ما که از شهادت اون بانوی محجبه ی مصری که غم انگیز تر نیست. از مصیبتهای غزه و فلسطین و لبنان که بدتر نیست! از وضع کمبود غذا در افریقا و غیره! کلا ما چون خیلی باحالیم، و چون خیلی باسیاست و با تدبیریم باید اول سایر مشکلات موجود در دنیا رو حل کنیم، بعد به کارای خودمون برسیم.
اصلا از قدیم گفتن اول همسایه بعد خانه! مشکل جوانان هم مشکل خودشونه و به خودشون مربوط میشه.
گ3 : خیلی عجیب بود که با اینهمه کم کاری ها و دزدی های تابلوی شما، باز هم عده ای از شما طرفداری می کردند! نظرتون راجع به هواداراتون چیه؟
ا.ن: هر خری از ظن خود شد یار من… از درون من نجست اسرار من
- [سمت راستیها] امریکا تو چه فکریه؟
- [سمت چپیها] ایران پر از باقالیه!
گ4 : درمورد مشکل بنزین چی؟ اون رو می خواین چیکارش کنین؟
ا.ن : الان بنزین لیتری چنده؟
گ 4 : آزادش چهارصد – پونصده!
ا.ن : خوبه دیگه! برین بخرین بخورین حال کنین!
گ 4 : (زیر لپی)همون قدر که حرف حساب جواب نداره، حرف مفت هم جواب نداره !
گ 1 : وزرایی هم که انتخاب کردید ... خب... خودتون به کارشون اعتقاد دارید؟
ا.ن : آره بابا کارشون درسته، نمازشون رو میخونن، روزهشون رو میگیرن، عرقشون رو هم میخورن! اصلا ما برای همین اینجاییم!
می خوایم شما عزیزان دل، هم دنیا رو داشته باشید هم آخرت رو. تازه می خوام یه نامه هم بنویسم به اوباما، بگم بیا ایمان بیار برادر!
گ 1 : این ماجرای نامه ها هم باعث شده تمام دنیا به ما بخندن...
ا.ن : راستش خودمم یه هوا شاکی شدم! آخه می گن موریانه اون نامه ی قبلی رو خورده و به جز کلمه ی "مادرتو..." چیزی باقی نذاشته!
[ عده ای هیجان زده هوار می کشن: وای اگر فلانی حکم فلانم دهد… انگشت فلانم را نشانش دهم.]
گ 5 : ببینین، ما به عنوان جوانان نسل سوم، دوست داریم گاهی تفریح داشته باشیم، مثلا چه اشکالی داره که بریم توی طبیعت...
ا.ن : قلیون دوسیب میکشی بیناموس؟ بعد هم تو ذهنت دو تا سیب رو کنار هم تصور میکنی؟ بعدش لولهی قلیون رو کنارش تصور میکنی بیغیرت؟ غربزده؛ روبان سبز!، اشرار؛ امنیتاجتماعی؛ اراذل؛ پیتزا؛ نفهم….؟! بدم بچه ها ببرنت کهریزک سرو ته ت رو یکی کنن؟؟! دلت شیشه نوشابه می خواد؟؟!؟!
گ 5 : نه بخدا! من فقط می خواستم بگم....
[ گزارشگر شماره ی 5 جلوی چشم حضار به طرز مرموزی ناپدید می شود]
گ 2 : توی دنیا آبروی ما و مملکت ما رفته به خاطر کارهای غیر اصولی شما..
ا.ن : آهان! خوب شد یادم انداختی! من یه سفری رفته بودم خارج، یه بچه ی شش ماهه اومد منو با انگشت نشون داد و به خارجی گفت : «این محموده ها»! همون موقع یه هاله ی نوری به چه گنده گی ...
[حضار از شدت خنده تلف می شوند] 
[گزارشگران دور هم به این نتیجه می رسند که این گفتگو آخر و عاقبتی نداره، در همین حین جهت شادی روح دوست شماره ی 5 (که تا الان حتما رحم و مقعدشون یکی شده) فاتحه ای می فرستند]
گزارشگران تشکر می کنند و در جای خودشون می نشینند.
ا.ن : در خاتمه لازمه خدمتتون عرض کنم که عزیزان من، من به همه ی شما علاقه مندم، من می خواهم که کارها را اصولی پیش ببریم. این نمودارها رو ببینید! حالا زیاد فرقی نمیکنه که نمودار مال چیه دقیقا! مهم اینه که رشد صعودی داشته! می خواد درآمد نفتی باشه، نرخ تورم باشه یا نرخ بیکاری! حتا اگه وضعیت خیلی خیط شد، بنده می تونم این مقوا رو وارونه کنم تا همه چیز به حول و قوه ی الهی برعکس بشه! تا چشم خس و خاشاک ها در بیاد!
فکر کردن وقتی میلیونی می ریزن توی خیابونا چیزی عوض میشه؟ اگه خوب نگاه کنید می بینید که بنده چیزی در حدود سه هزار نفر طرفدار دارم! پس زور مازاد نزنید عزیزان من! واقعا مشکل معلم های ما اینه که علم بهتره یا ثروت؟؟ نه فرزندان من! من به تک تک شما علاقه دارم! آحاد ملت باید هشیار باشن! بنده عاجزانه از شما تقاضا می کنم که تقوای الهی پیشه کنید!!...
یکی از حضار: اشکال از شما نیست، ما خودمان خم شدهایم…![]()
[عده ای از اون عقبا همصدا می خونن: ما همه فاقد مغز مکفیایم… بر صف دشمنان حمله میبریم]
[برق ها میره، صدای هرهر و کرکر جمعیت سالن رو منفجر می کنه، کارگردان کات میده!]
*
*
-------- به مشروح دروغ ها با صدای کـامـران نجـف زاده توجه فرمایید!
**
**
و در آخر از خداوند عاجزانه خواهانم که لحظهای ما و ملت ما را به خود واگذار کند و از عنایات غیبی خود به این فرزندان دریغ فرماید،شاید اینطوری وضع بهتر شود، اما قول بدهد دوباره توجه کند. برای خودش هم بهتر است، استراحتی هم میکند...
(
(
(
پیشنهاد سرآشپز :
عدالت خوار - زندگانی شریف
*
*
*
در آخرین ساعاتی که خانومی و جوجه هاش اصفهان بودن باهم رفتیم میدون نقش جهان جهت تفریح! در بازگشت، چشممان به داخل این ساندویچی افتاد و حالا بماند که با چه عملیات ژانگولر بازی تونستیم این عکس رو بگیریم! فقط محض خاطر شما! 
*
*
دوستتون دارم٬ مواظب خودتون باشین تا به زودی...
نظر خود را در باره ی ماه رمضان بگویید!
*
*
به نام خداوندی که یک سر سیم تلفن را در سولاخ مودم و سر دیگرش را در سولاخ برق فرو کرده و نگهداشته است و مانیتور را در مقابل چشمانم و کیبورد را در زیر دستانم قرار داد تا انشای خود را بنویسم و به پیشگاه ملکوتی «آقا» تقدیم بدارم! 
*
ماه رمضان ماه بسیار خوبی است.
از بچگی توی خانه و مدرسه به ما گفته اند که همیشه بگوییم این ماه خیلی خوب است و ما نیز می گوییم تا خداوند سوسکمان نکند اما فی الواقع هرگز نفهمیدیم چرا وقتی داریم از گرسنگی هلاک می شویم و از تشنگی مانند کلاغان تشنه دهانمان باز مانده و ابروانمان موازی شده اند از شدت غصه، باید بگوییم که این ماه خوب است.
آخر ما کودکی بیش نیستیم و مگر آن سحری که می خوریم چقدر دوام می آورد؟! منظورم این است که ما اگر چرم همدان هم بخوریم شش ساعت یا نهایتاً هشت ساعت بعد به آنجایی می رود که مملکت ما دارد می رود و دیگر کاری از دست ما ساخته نیست و خب مگر چقدر می توانیم قضای حاجتمان را به تاخیر بیندازیم(البته گلاب به رویتان)؟ بالاخره آخرش که چی؟
اتفاقی است که می افتد. حالا بگذریم...
*
خداوندا!
*
شما خودتان شاهد هستید که ما هر روز سحر از خواب نازمان با سختی تمام دل می کنیم و در حالی که چشمان شهلایمان خمار و پف کرده است سر میز سحری می نشینیم و غذایمان را خورده و نخورده مجدداً به آغوش وسوسه انگیز رختخوابمان بر می گردیم! به جان ما نباشد به جان خودتان وقتی بیدار می شویم به کل یادمان رفته است که چه خورده ایم و چقدر خورده ایم و اصلا آیا خورده ایم یا نخورده ایم و پیش خودتان بماند چه بخور بخوری شدها!
*
پروردگارا!
*شما تا حالا دیده اید که ما الکی روزه نگیریم؟؟! نه وجداناً دیده اید؟ ندیده اید دیگر! اما ما خودمان آن روز توی خیابان دیدیم آن آقا را که ماشالا دور مچشان اندازه ی دور کمر ما بود و لپشان سرخ و سفید بود و بسیار قبراق و سرحال بودند داشتند کنار خیابان و جلوی چشمای گشنه ی ما کیک و آبمیوه می خوردند! آخر این انصاف است که ما که کوچکیم دلمان از گشنگی غشمولک برود و آن آقا آنجور بلنباند؟ شاید هم نوعی بیماری داشته اند که ظاهرشان نشان نمیداده و توکار بوده! 
*
اصلا چرا آن روز را نمی گویید که توی دانشگاهمان در حالیکه زبانمان مانند چوب شده بود و داشتیم در پی تعلیم و تعلم بندگان شما دانشگاهمان را پیاده گز می کردیم، آن برادر بسیجی که از دوکیلومتری از تنشان بوی شهادت به مشام می رسید درست در مقابل چشمان ما آن کله ی کچل و صورت پشمالودشان را گذاشتند به شیر آبسردکن و تا نفس داشتند آب یخ ریختند در آن خندق بلایشان و ما در حالیکه اشک در چشمان شهلایمان حلقه زده بود خدمت ایشان و همشیره و والده ی مکرمه شان عرض ادب و ارادت فرمودیم به چه مفصلی!
حالا از آن دخترخانم جیگول پیگولی که پشت فرمان 206 بودند و رانی کوفتشان می کردند بگذریم!
*
بار الها!
*
من شما را بسیار دوست می دارم و هرچه شما بگویید روی حرف شما حرف نمی زنم اما قربان آن قد و بالایتان بروم! شما جای ما! ببینید حالا آن زمان که زمستان بود و روزها کوتاه بود میشد یه کاریش کرد اما الان روزها تقریبا پانزده ساعت است و ما هر روز تا زمان افطار ریقمان در می آید خب!
مگر ما چقدر جان و جیریق داریم آخر؟؟
*
تازه شما آن بالا فقط نشسته اید و ما را تماشا می کنید و هیچ فعالیت بدنی ندارید. ما بدبخت ها که باید دنبال یک لقمه نان بدویم چه؟ خودتان شاهدید که ما از صبح تا عصر داریم با مردم سر و کله می زنیم و زبانی را که شما اختراع کرده اید به خوردشان می دهیم و یکریز مجبوریم سخن بگوییم و در ساعات واپسین تدریسمان صدایمان در گلوی خشک و کویری مان بکساوات می کند و به جای صدای خودمان چیزی شبیه شیهه ی اسبی که درحال نعل گذاری است، به گوش می رسد! به خودتان قسم گناه داریم!
آخر قربان آن حکمتتان بروم! نمی شد روزی که می خواستید طرز تهیه ی «مسلمانان» را بنویسید به جای سی روز می نوشتید سه روز؟ نمیشد آن صفر ناقابل را نگذارید که دهان ما را به «فنا» داده است؟!؟!
*
حالا بماند که این بندگان «صالح-نمای» شما که در یک برنامه ی تلویزیونی جای مهر روی پیشانیشان دیده می شود و در برنامه ی یک ساعت بعدشان یادشان می رود دوباره آن لکه ی رنگ (بخوانید لکه ی ننگ) را به پیشانی بمالند و به طرز فجیعی تابلو می گردند، ترتیبی داده اند که «ربنای شجریان» نیز به خاطره ها بپیوندد. ببین خدا جان! رفاقتمان به جای خود! اما در این یک مورد خاص از شما توقع داریم ها! ببینیم چه کار می کنید! 
*
یا لطیف!
*
به هر حال هرآنچه که شما گفته اید تا کنون ما انجام داده ایم و صدایمان هم درنیامده است. خواستیم بگوییم بی زحمت شما هم هرچه ما می گوییم گوش کنید و صدایتان درنیاید اگر ممکن است البته! ما می دانیم شما خیلی زورتان زیاد است و اگر بخواهید و اراده کنید ما را بسان پشه ای به دیوار له می کنید! اما خواهش می کنم این کار را نکنید و به عنوان یک خدای نرمال، اندکی به درد دل ما برسید و ما گناه داریم مجموعاً! 
*
در پایان اضافه می کنیم که ما همچنان شما را خیلی دوست می داریم و اگر غلط زیادی کرده ایم بر خنگولی ما ببخشایید و این را بگذارید به حساب یک درد دل دوستانه و به دل نگیرید و جنبه داشته باشید خلاصه!
در پایان نتیجه می گیریم که ماه رمضان بسیار خوب است!
باشد تا کارنامه مان را در دست راستمان قرار دهید!
این بود انشای من!
*
*
*
*
اس ام اس مرتبط که توسط یکی از دوستان به دستمان رسید:
خداوندا!
ماه رمضان را مانند جام جهانی
هر چهارسال یک بار
و هر بار در یک کشور قرار بده
و همواره ما را در مرحله ی مقدماتی حذف بفرما!
آمین!
*(خدایا شوخی کردما! باز نزنی دهنمو سرویس بکنی بگی بخاطر اون انشای اون روزت بوده!)
*
*
دوستتون دارم، مراقب خودتون با شین تا به زودی...
سلام به تمامی دوستان
خوبین انشاالله؟
طاعاتتون قبول در این ماه نورانی..
امیدوارم همگی سالم و سرحال باشین و اوضاع بر وفق مرادتون..
منم دیگه دیدم خیلی دارین تهدید می کنین اومدم مثل بچه ی آدم آپ کنم و برم!
البته قبول دارم که دیر آپ می کنم اما دیدین که! به همتون همیشه سر زدم!
هر کی هم که بگه نه خدا سوسکش میکنه!
خلاصه که جونم براتون بگه همچنان مشغول کشتی گرفتن با بچه های مردمیم تا دوکلمه زبون این اجنبی های از خدا بی خبر رو بهشون یاد بدیم و اینه که زیاد وقت نمی کنم آپ کنم.
یک ترم تموم شد و الان وارد ترم دوم شدیم. خوشبختانه نتایج دانش آموزام درخشان بود و بسی خشنود بودیم.
*
*
*
آیا هیچ حواستون بود که در تاریخ هشتم شهریور ماه هزاروسیصد و هشتاد و هشت٬ ماهی خانومتون دوساله شد؟!؟!؟!
*
*
*
وقتی داشتم امتحان شفاهی از پسران آموزشگاه می گرفتم (مربوط به امتحان پایان ترم قبل)، یکی یکی وارد کلاس می شدن و من از تمامی درسهای کتابشون به صورت شفاهی سوال می پرسیدم. داشتم از یکی از پسرها امتحان می گرفتم. رسیدم به بخشی از کتاب که راجع به علایقشون می پرسید که مثلا چه نوع غذا یا نوشیدنی یا لباسی رو دوست دارن و می خوان.
من: Ali! what do you want now? (علی! الان چه چیزی می خوای؟)
علی : mmm … I want you!!! (شما رو می خوام)!!
من: 
*
*
*
نمی دونم چی شد که سر کلاس یهو بحث سربازی رفتن افتاد بین بچه ها. اگه یادتون باشه بچه های کلاسم حدود 10-12 ساله هستن. یکیشون گفت:
- من که نمیرم خدمت! سربازیمو می خرم.
- اما من میرم! می گن سربازی خیلی حال میده!
- می ری که آدم بشی؟؟!؟
اینجا من دخالت کردم و گفتم:
- وحید؟ کی گفته هرکی بره سربازی آدم می شه؟
وحید – خانوم اجازه؟ مامانمون همش به بابامون می گه:« اگه رفته بودی سربازی آدم می شدی!!!»
من-
لذا هر حرفی رو جلوی بچه ها نزنید!!
*
*
*
همچنان سر حرف خود هستیم که از تبلیغات «برنج محسن» بسیار خوشمان می آید مخصوصا اون دونه ی برنجی که قدش بلنده و مجبوره به همه توضیح بده :«ما نشستیم آقا!».
تازگی ها این تبلیغه که دوتا کیف پول هستن و باهم حرف میزنن رو هم دوست می دارم!
صحبت از تبلیغ شد...
از اینکه توی بسیاری از تبلیغات بانک ها و صندوق های چی چی و چی چی! مدام اصرار دارن که بگن همه ی اینها در «سایه ی دولـت مـهــــــرورز و خدمتگزار و تخم گذار و غیره گذار ...» ایجاد شده، خوش خوشانمان می شود که خودشون هم می دونن این چیزا رو باید با اصرار و تکرار توی کله ی ملت بکنن! گفتم بگن نگین نگفتی!
*
*
*
- ببخشید آقا! شما هم توی این جلسه ی سخنرانی بودید؟؟
- بله بله! حتما شما هم به این موضوع علاقه داشتین درسته؟ از نظر من این مسأله ای است که بسیاری افراد با آن دست به گریبانند. چه افراد جویای کار که می خواهند برای اولین مرتبه محیط کار را تجربه کنند و چه کسانی که سالهاست در حرفه خود مشغولند و از مشکلات آن رنج می برند. محیط کار هر انسانی...
- عذر می خوام فقط می خواستم بپرسم دستشویی کجاس؟؟
*
*
*
An error has occurred. Our engineers have been notified and are trying hard to fix the problem as soon as they can.
جای این همه زر مفت یه کلمه بگو refresh کنین دیگه.
عجباااااا!!!
*
*
*
آقا یعنی ما اینقدر بد شدیم؟؟ یعنی تا این حد؟؟ به اندازه ای که دیگه «ربنا» ی شجریان ما رو توی ماه رمضونا پرت نمیکنه به نوستالژی سالهای بچگی؟؟؟
احتمالا باید از سالهای دیگه ماه رمضون رو هم تحریم کنیم تا خدا برامون از بهشت ربنای شجریان رو پخش بکنه حالشو ببریم!!! یه مشت عقده ای بیمار روانی!!
*
*
*
پیشنهادات سرآشپز :
این پست از وبلاگ خانومی (خواهر گلم- مامان دوقلوها)
این پست از وبلاگ عطر قهوه ( طاهره خانومی)
دانلود این لینک شدیدا توصیه میشه! (خنده ناک)
*
*
*
چندی پیش که تهران بودم و می خواستم کمک خانومی ماکارونی درست کنم٬ ناگهان احساس فرمودیم زور در بازوان تنومندمان ذخیره گشته و نتیجه اش این شد که می بینید: (حواستون باشه ها!)
دوستتون دارم مواظب خودتون باشین و التماس دعا...
یعنی اساسا حال کردین که چقدر نیستم؟!؟!:دی
سلام علیکم همگی!
حال و احوالاتهاتون خوبن انشالا؟
چه خبر مبرا بوده؟
همه چی امن و امان؟
ایشالا که کلا میزون باشین.
حالا ببینیم این ماهی خانوم کجا بوده که نبوده!
راسیاتش اینجانب یه مدتیه که خانوم معلم شدم و توی یه آموزشگاه زبان به امورات خیر بچه داری، کودکیاری و اندکی هم تدریس زبان مشغولم!
یه روزی خیلی اتفاقی وقتی می خواستم برم دانشگاه، جلوی خونه سوار تاکسی شدم، دیدم دختری که هم سن و سال خودم بود و کنارش نشستم، یه پرونده توی دستشه که روش نوشته بود :«خانم فلانی»! این فلانی دقیقا نام خانوادگی من بود! و از اونجایی که من تاحالا به جز خودمون، فامیلمون رو جای دیگه توی این شهر نشنیده بودم، کنجکاو شدم و ازش پرسیدم فامیلتون اینه؟ با اشتیاق گفت بله چطور؟ گفتم آخه فامیل منم همینه! کلی تعجب کرد و دیگه یه عالمه از هم سوال کردیم و به این نتیجه رسیدیم که همسن هستیم، محل زندگیمون خیلی نزدیکه به هم، هر دو زبان خوندیم، هر دو ترجمه می کنیم و هر دو ورودی سال 83 بودیم! خلاصه که من بالاخره همزاد خودمو جستم! تنها تفاوتمون این بود که من «فلانی» مشهد هستم و ایشون «فلانی» گلپایگان! البته فامیلش یه پسوند هم داشت! بعد هم شماره موبایلم رو گرفت و گفت یکی از آشناهاشون توی همون خیابون محل زندگیمون یه آموزشگاه زبان داره که اگه می تونی برای ترم جدید معرفیت کنم برای تدریس.
منم که شاد! گفتم باشه! 
مشهد بودیم و درست وسط مجلس عقد دختر عموم که زنگ زد و گفت برو این آموزشگاهه واسه فرم پر کردن و اینا. منم در حالیکه خدا خدا می کردم آموزشگاه به خونمون نزدیک باشه ازش آدرس گرفتم و دیدم بـــــــــــــــعـــــــــــــله!
آموزشگاه درست سر کوچمونه!
دیگه بنده در حالی که از ذوقمولک بودن در هیچ قسمتی از بدن خود نمیگنجیدم پا شدم رفتم فرم پر کردم و مقادیری خالی بستم و خودم رو در حد تیم ملی معرفی کردم و از پس فرداش هم رفتم سر کار!
حالا من از بس که براشون خالی بسته بودم، اینا فکر کرده بودن که تاحالا به همه ی گروه سنی تدریس کردم و بلتم! خب نبودم دیگه! آخه من فقط به بزرگسال تدریس کرده بودم و اصلا بلد نبودم کتابهای بچه ها چطوریه! هرچی هم به زبون خوش گفتم به من با این سن کلاس ندین به خرجشون نرفت که نرفت!
این شد که حالا هر روز صبح ساعت 8 با شش عدد پسر بچه ی 10-11 ساله سرو کله می زنم تا ساعت 9:30 و بعدشم با هفت عدد دختر بچه ی همون قدری! تا ساعت یازده و نیم!
جلسه ی اول، اونا از من می ترسیدن و منم از اونا! اما خب الان دیگه حسابی باهم رفیق شدیم و کلی خاطره های خوب خوب دارم از کلاسهام. به قول آریالای مسئول کلاسا که به من می گفت:«شما هم بچه داری میکنی و هم تدریس» واقعا این برام یه تجربه ی عالی بود.
هرچند هر روز ظهر به صورت له می رسم خونه از بس که این بچه ها مخصوصا پسرا شیطونن!
بازم بگم؟
خیلی حرف زدم ها!
یکی دو تا خاطره از کلاسهام بگم و برم پی کارم!
*
*
*
سر کلاس دخترا بودم، کلاس تازه شروع شده بود، یکی از دخترا یه دستبند از اینا هست که گومبولی گومبولی رنگیه؟ (اسمشو نمیدونم وجداناً) توی کیفش داشت و مدام یه نیگا به من می کرد و یه نیگا به دستبند و توی گوش بغل دستیش یه چیزی می گفت و دوتاییشون یواشکی من(!!) می خندیدن!
کلاس رو به اتمام بود که اومد طرفمو پرسید:
--- خانوم ببخشید! شما بچه هم دارین؟!
تا من اومدم جواب بدم، کوچیکترین عضو کلاس که هفت سالشه همینطور که سرش توی نقاشی کتابش بود و داشت رنگش می کرد، یه پوزخند مادرشوهرانه زد و گفت:
--- هه! اینو! تو این دوره زمونه شوهر کجا گیر میاد که بچه ش باشه؟!
من: 
*
*
*
از اونجایی که روش تدریس زبان توی آموزشگاه ها به صورت «فقط مکالمه» هستش، ما هم موظفیم با بچه ها تا حد امکان انگلیسی صحبت کنیم و وادارشون کنیم که خودشون معنی جمله ها رو حدس بزنن و بفهمن.
توی کلاس پسرا یکیشون هست (امیرحسین) در اوج شیطنت، خیلی هم بامزه س و من گاهی واقعا نمیتونم جلوی خنده ی خودم رو بگیرم از تیکه هایی که میندازه!
خلاصه یه روز داشتیم تعداد خواهر و برادرها و اسم اعضای خانواده رو تمرین می کردیم، من براشون به انگلیسی گفتم که من دوخواهر و یک برادر دارم. بعد ازشون خواستم اونا هم بگن که چندتا خواهر و برادر دارن. اغلب تونستن با پس و پیش کردن کلمه ها جمله ی مطلوب رو بسازن. نوبت امیر حسین که شد، هرکاری می کرد جمله رو نمیتونست بسازه، همش فارسی حرف می زد و منم می گفتم من فارسی بلد نستم باید به انگلیسی بگی! آخر کار دیگه حسابی عصبانی شد و با اون لهجه ی بامزه ی اصفهانیش گفت:
--- بابا یکی بره یه خارجی بیاره تا به این حالی کنه که من فقط یه دونه داداشی دارم!!
*
*
*
این گوشه ای از بامزگی بچه های کلاسهام بود.
اما خدا وکیلی می بینین بچه های این دوره زمونه چقدر فرق دارن با بچگی های ما؟
مثلا یه روز دخترا همشون باهم داشتن پچ پچ می کردن تو تایم استراحتشون، بعد یکیشون به نمایندگی از طرف بقیه گفت:
--- خانوم لطف کنین فردا یه مانتوی جدید و یه شلوار لی جدید بپوشین. حواستون باشه حتما شلوارتون لی باشه ها! اما این نباشه. یه شلوار لی دیگه بپوشین برای تنوع! آخه ما نیاز داریم که معلممون متنوع باشه! ضمنا مقنعه ی مشکی هم سرتون نکنین دلمون می گیره! بی زحمت یه شال آبی سرتون کنین!
من:
---امر دیگه ای نیست؟
زینب:
--- نه خانوم فقط لازمه تذکر بدم اگه این کارو نکنین فردا توی کلاس راهتون نمیدیم!
(تقصیر خودم بود که چند روز اول با مانتوهای مختلف می رفتم سر کلاس)!
*
*
*
این عکسم داشته باشین تا بعد:
در راستای «بچه هم بچه های قدیم» باید اعلام بداریم:
«دارکوب هم دارکوبهای قدیم!»
تا جایی که ما توی کارتون ها میدیدیم دارکوبهای بی نوا به حفر یک عدد «سولاخ» در تنه ی درخت اکتفا می کردن!
اما الان با مصالح روز دنیا پیش می رن این ذلیل شده ها!
والا!

دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین تا به زودی...