سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386 ::::
فعلابا اجازه۲

سلام خدمت همگی!
احوالاتتون خوبه؟ ردیفین همه؟! آقا من با اجازتون دارم میرم یه مسافرت شانسی-قسمتی و از پیش تعیین نشده! ماجرا اینه که دوستم ستاره وقتی میفهمه یه اردوی مشهد از طرف دانشگاه برگزار می شه می ره اسم من و خودشو می نویسه بدون اینکه به من خبر بده! بعدش که فهمیدم داشتم ناز می کردم که میرم یا نمیرم که بهم گفت اصلا امیدوار نباش بین 500 نفر قرعه کشی می کنن! منم مطمئن از اینکه اسمم در نمیاد داشتم به حیات خودم ادامه می دادم که خبر رسید بلههههههه! اسم هردوی ما دراومده و ما فردا بعد از ظهر عازم مشهد مقدسیم! من نمی خواستماااا! امام رضا ظاهرا گیر داده!!وحشتناک ترین بخش ماجرا اینه که از رفقای پایه و جفت و جورم جدام... به هر حال میرم تا شنبه ی آینده که اگه عمری باقی بود و زنده برگشتیم در خدمتتون خواهم بود. الآنم مثلا اومدم تو اتاقم تا وسایلمو جمع کنم!!

خوبی ها رو به یاد بسپارید و کوتاهی ها رو حلال کنید...

به همین دلیل که یک هفته نیستم،امشب یه آپ طولانی میذارم و اگه نشد خبرتون کنم شرمنده خودتون بیاین و میدونین که مشتاق دیدن نظراتتون هستم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

==============

دُر فشانی های خانوم زهره خانوم که هنوز به طور کامل به زبان فارسی تسلط ندارن!! برای مثال:

-         "چقدر هوا سرده انقدر؟!!=چرا هوا سرده انقدر؟"

-         "بریم فیرینی شوروشی=بریم شیرینی فروشی!"

-         "ظور دُغ خوردیم=ظهر دوغ خوردیم!"

-         "من هیچی پُل ندارم=من هیچی پول ندارم!"

-         و...

===========

یکی از استادامون(دکتر کتابی) که قبلا خیلی با کلاسش حال می کردیم اما این ترم به شدت علاقه به گرفتن بخشی از لباس های دانشجویان گرامی داره(!!)، اگه یه کم سر کلاسش دیر بریم راهمون نمیده و میگه نیاین سر کلاس. حالا ما 4 تا رفته بودیم بیرون دانشگاه و 10 دقیقه دیر رسیدیم. همش می گفتیم کاشکی راهمون نده تا بریم باز به تفریحات سالممون برسیم! اما تا رسیدیم سر کلاس دیدیم استاد نیومده و یه کم بعد از ما وارد کلاس شد.

نگار از صمیم قلبش گفت:" اَه!لعنتی! اگه فقط یه دقیقه دیرتر اومده بودیمااا! راهمون نمیداد و می رفتیم بیرون صفا!!(دانشجوی نمونه خاورمیانه!!)"

تو همین کلاس من و پدیده سر یه مداد دعوامون شده بود و داشتیم به هم تیکه مینداختیم که استاد من رو با دست نشون داد و گفت:"خانوم داری حرف می زنی؟!!!" منم در نهایت خونسردی گفتم:"نه به اون صورت استاد!شما مشغول باشین!!!"

سر کلاس یکی از استادای فوق العاده شوخ طبع که همه ی کلاس به خنده می گذره، من مشغول مصاحبه با نگار بودم که استثنائا درس خونده بود و شانسی استاد ازش درس پرسید!منم داشتم از انگیزه و راه موفقیتش میپرسیدم و با گوشیم فیلم هم می گرفتم! یهو استاد گفت :"ماهی!" گفتم :"بله؟!!" گفت:" چرا داری عکس میگیری؟!!" گفتم:" به جان شما اگه عکس بگیرم!دارم فیلم میگیرم استاد جون!!!"کلاس از خنده منفجر شد و ماهی بیچاره یه جعبه شیرینی جریمه شد!(که البته دیروز پرداخت گردید!)و جالب اینکه بنا به درخواست من، پدیده از مراسم توزیع شیرینی هم فیلم گرفت!!! دکتر وحید!ارادت داریماااااا!

================

تفریحات مورد علاقه ی ما4تا:

نشستن توی ایستگاه اتوبوس دانشکده و به مردم نگاه کردن(گاهی هم خندیدن بهشون!)

با ماشین دانشگاه رو بالا پایین کردن و زدن بوق عروسی توسط اینجانب در خیابون!

تیکه انداختن به دخترایی که خیلی احساس خوشتیپی میکنن!
دودره کردن کلاس های مهم!
اینکه وقتی میخوایم یه شوخی بزرگ بکنیم به هم میگیم:"درساتو خوندی؟!!"

سرکارگذاشتن اساتید محترم!

=======================

اینم یه داستان زیبا تقدیم به همه ی دوستان گل و باصفای خودم...

 

کینه و نفرت...

 معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید : 

 پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

دوستتون دارم مواظب خودتون باشین و ...  

حلالم کنید...

:::: تاریخ ثبت : پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386 ::::
آیینه های ناگهان...

آیینه های ناگهان...

وای خدایا اصلا نمی تونم باور کنم!مگه میشه اینهمه استعداد، اینهمه لغات آهنگین بره زیر خاک؟!!

مامان اینا از من مخفی کردن چون می دونستن داغون می شم و شدم...

توی اخبار شنیدم که داشت مرگ"قیصر امین پورشاعر فرهیخته ی این مرز و بوم" رو تسلیت می گفت.تا به خودم اومدم دیدم ایستادم جلوی تلویزیون و اشک داره از چشمام می باره...عموقیصر مرد؟!! قیصر امین پور ِ من؟!

چقدر سخته درک کردن بعضی از تصمیمات الهی! آخه 48 سال که سنی

نیست...

خدایا!بهت حق می دم که به ما حسودی کردی و قیصرمون رو بردی برای خودت...

روحش به بلندای آسمان آبی شاد...

چقدر زود دیر شد...

 

***دارم میام...***

******

مادرمهربان

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی و به این دنیا آمدی. فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .

 اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این آدم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند او را به بهشت بازگردانید! حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

 یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگار که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.. 

***************

پ.ن:صفحه کلید کامپیوتر پدیده حروف فارسی نداره، استاد گفته بود 10 تا جمله با ترجمه ی فارسی براش ببریم. اگه گفتین پدیده چیکار کرد؟!! با افتخار گفت ترجمه های فارسی رو توی قسمت نظرات وبلاگ تو می نوشتم و بعد کپی میکردم توی فایلم!!!(دانشجوی خلاق و نمونه ی کشور!!)

 

دوستتون دارم مواظب خودتون باشین تا بعد...

 

:::: تاریخ ثبت : پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386 ::::
تست روانشناسی!

*** با همه ی سادگیم دوستت دارم...***

یک تست روانشناسی

سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :

یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پایین صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


و اما پاسخ :

ای
ن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستید به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .

یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .نکته ی جالب این که اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های  سریالی آینده خواهید بود!!!!

سعی کنید در رفتار خود تجدید نظر کنید!!!!!!!!!!!!

دوستتون دارم مواظب خودتون باشین تا بعد...

<<    1      2