سلام خدمت همگی!
احوالاتتون خوبه؟ ردیفین همه؟!
آقا من با اجازتون دارم میرم یه مسافرت شانسی-قسمتی و از پیش تعیین نشده!
ماجرا اینه که دوستم ستاره وقتی میفهمه یه اردوی مشهد از طرف دانشگاه برگزار می شه می ره اسم من و خودشو می نویسه بدون اینکه به من خبر بده!
بعدش که فهمیدم داشتم ناز می کردم که میرم یا نمیرم که بهم گفت اصلا امیدوار نباش بین 500 نفر قرعه کشی می کنن!
منم مطمئن از اینکه اسمم در نمیاد داشتم به حیات خودم ادامه می دادم که خبر رسید بلههههههه! اسم هردوی ما دراومده
و ما فردا بعد از ظهر عازم مشهد مقدسیم!
من نمی خواستماااا! امام رضا ظاهرا گیر داده!!وحشتناک ترین بخش ماجرا اینه که از رفقای پایه و جفت و جورم جدام...
به هر حال میرم تا شنبه ی آینده که اگه عمری باقی بود و زنده برگشتیم در خدمتتون خواهم بود.
الآنم مثلا اومدم تو اتاقم تا وسایلمو جمع کنم!!
خوبی ها رو به یاد بسپارید و کوتاهی ها رو حلال کنید...
به همین دلیل که یک هفته نیستم،امشب یه آپ طولانی میذارم و اگه نشد خبرتون کنم شرمنده خودتون بیاین و میدونین که مشتاق دیدن نظراتتون هستم...

==============
دُر فشانی های خانوم زهره خانوم که هنوز به طور کامل به زبان فارسی تسلط ندارن!!
برای مثال:
- "چقدر هوا سرده انقدر؟!!=چرا هوا سرده انقدر؟"
- "بریم فیرینی شوروشی=بریم شیرینی فروشی!"
- "ظور دُغ خوردیم=ظهر دوغ خوردیم!"
- "من هیچی پُل ندارم=من هیچی پول ندارم!"
- و...
===========
یکی از استادامون(دکتر کتابی) که قبلا خیلی با کلاسش حال می کردیم اما این ترم به شدت علاقه به گرفتن بخشی از لباس های دانشجویان گرامی داره(!!)،
اگه یه کم سر کلاسش دیر بریم راهمون نمیده و میگه نیاین سر کلاس. حالا ما 4 تا رفته بودیم بیرون دانشگاه و 10 دقیقه دیر رسیدیم. همش می گفتیم کاشکی راهمون نده تا بریم باز به تفریحات سالممون برسیم!
اما تا رسیدیم سر کلاس دیدیم استاد نیومده و یه کم بعد از ما وارد کلاس شد.
نگار از صمیم قلبش گفت:" اَه!لعنتی!
اگه فقط یه دقیقه دیرتر اومده بودیمااا! راهمون نمیداد و می رفتیم بیرون صفا!!(دانشجوی نمونه خاورمیانه!!)"
تو همین کلاس من و پدیده سر یه مداد دعوامون شده بود و داشتیم به هم تیکه مینداختیم که استاد من رو با دست نشون داد و گفت:"خانوم داری حرف می زنی؟!!!" منم در نهایت خونسردی گفتم:"نه به اون صورت استاد!شما مشغول باشین!!!"
سر کلاس یکی از استادای فوق العاده شوخ طبع که همه ی کلاس به خنده می گذره، من مشغول مصاحبه با نگار بودم که استثنائا درس خونده بود و شانسی استاد ازش درس پرسید!منم داشتم از انگیزه و راه موفقیتش میپرسیدم و با گوشیم فیلم هم می گرفتم!
یهو استاد گفت :"ماهی!" گفتم :"بله؟!!" گفت:" چرا داری عکس میگیری؟!!" گفتم:" به جان شما اگه عکس بگیرم!دارم فیلم میگیرم استاد جون!!!"
کلاس از خنده منفجر شد و ماهی بیچاره یه جعبه شیرینی جریمه شد!
(که البته دیروز پرداخت گردید!)و جالب اینکه بنا به درخواست من، پدیده از مراسم توزیع شیرینی هم فیلم گرفت!!!
دکتر وحید!ارادت داریماااااا!
================
تفریحات مورد علاقه ی ما4تا:
نشستن توی ایستگاه اتوبوس دانشکده و به مردم نگاه کردن(گاهی هم خندیدن بهشون!)
با ماشین دانشگاه رو بالا پایین کردن و زدن بوق عروسی
توسط اینجانب در خیابون!
تیکه انداختن به دخترایی که خیلی احساس خوشتیپی میکنن!
دودره کردن کلاس های مهم!
اینکه وقتی میخوایم یه شوخی بزرگ بکنیم به هم میگیم:"درساتو خوندی؟!!"
سرکارگذاشتن اساتید محترم!
=======================
اینم یه داستان زیبا تقدیم به همه ی دوستان گل و باصفای خودم...
کینه و نفرت...
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید :
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
دوستتون دارم مواظب خودتون باشین
و ...
حلالم کنید... 













