سلام به همگی.

خب! بدین ترتیب فارغ التحصیل می گردیم! 
بسی رنج بردیم در این سال چار!
چهار شنبه آخرین امتحانمون رو دادیم و بعدش از دانشگاه زدیم بیرون و یه جشن چهارنفره به مناسبت میلاد با سعادت بانوی شلختگی (خودش گفت)!
گرفتیم! جاتون خالی رفتیم یه اسنک مشتی باهم زدیم تو رگ و بعدم بچه رو کلی حرصش دادیم و اذیتش کردیم تا بالاخره کادوهاشو بهش دادیم!
من براش یه دونه از این مارمولکهای سندی گرفته بودم.
آخه خیلی دوست داشت. کلی به دختر خالش حسودیش می شد که از اینا کادو گرفته!
واسه همین منم در راستای «عقده ای شدن زدایی»!!
براش یه خوشمل مامانیشو گرفتم و گذاشتم توی یه باکس هدیه ی خیلی نانازی و با عشق تقدیمش کردم!!
بعدم که دیگه هرکدوم رفتیم سر خونه زندگیامون.
راستیییییییییییییییییییییییییییییی!!!!
اون امتحان وحشتناکه یادتونه؟!! اولین امتحانی که دادم؟! لنگوئج تستینگ رو عرض می کنم!
نمره هاشو داد!!
اگه گفتین چند شدم؟!!!
بله! با اقتدار هرچه تمام تر موفق به کسب نمره ی درخشان 12 شده و این درس کوفتی را پاس نمودم!!
البته چندتا نمره ی دیگه هم اعلام شد و لی اونا خیلی ترس نداشت:
17.5- 17 و 16.
تا ببینیم بقیه ش چی میشه!
روز آخرین امتحان که خب طبیعتا روز آخر دانشگاه بود همه ی بچه های با ذوق و با روحیه ی کلاسمون بدون اینکه حتی یک لحظه دور هم جمع بشن دویدن رفتن خونه هاشون و این 4 سال دوستی رو به کشک هم حساب نکردن!!
بعدش من طبق سنت همیشگی ماهی خانومی خودم! 
یه سر رفتم دفتر همه ی استادا و کلی سربه سرشون گذاشتم و دور هم
خندیدیم و بعدم طلب حلالیت و خداحافظی...
دیشب جا دشمنتون خالی عروسی دعوت بودیم!
عروسی پسر پسردایی مامانم!!
انقده من هیچوقت حوصله ی عروسی و اینا رو ندارم!
کلی همش حوصله م سر میره!
تازه از فامیلای نزدیک ماهم مثل خاله و اینا هیشکی دعوت نبود. منم از اول نشستم به بازی کردن با گوشیم. سهیل یه بازی تپل ریخته رو گوشیم، اسمش تاور بلاک هستش. خیلی باحاله خداوکیلی! به سرعت نور می تونین 2-3 ساعت وقتتون رو بکشین!
توی عروسی فقط چند دقیقه با چندتا خانوم که مامان می شناخت و من نمیشناختم نشستیم به صحبت و همون وقتی که عروس و داماد میان خوش آمد بگن، یه سوتی باحالی دادم که همه ی دور و وریامون از خنده دل و روده شون پیچید به هم!
حیف... حیف که نمیتونم براتون تعریف کنم!
خلاصه که شبم خسته و کوفته اومدیم خونه و درجا افتادم خوابیدم.
راستی جوجمو گذاشتم پیش دختر خاله ی پدیده پانسیونش کردم تا برام آدمش کنه و بگیرم ازش!
دلم براش یه ریزه شده...
خلاصه که دیگه هرجا منو دیدین باید با صدای بلند سلام کنین چراکه دیگه فارغ التحصیل شدم و به قول یکی از خودتون کلی رفته رو مهریه م!!!
دیگه ایشالا تند تند میام به همتون سر میزنم.
راستی شاید به زودی باز برم تهران واسه پرستاری.
اما حتما خبر میدم.
راستی با تشکر از تازه وارد و دوست بی ناممون واسه اسامی پیشنهادی، همچنان منتظر پیشنهادات سازنده ی شما هستیم!
جون من به کار این شکلکه دقیق شین:

خییییییییییلی پایه ست خداییش!
دم سازنده ی این آثار گرم!!
دوستتون دارم،
مواظب خودتون باشین تا به زودی...




پدیده جان تولدت مبارک!
همیشه زنده باشی!!









خلاصه اینکه توی خونمون همش صدای جنگل میاد!



خوب و خوش و سلامت و شنگولین؟!! امیدوارم باشین و بمونین! آقا اولین امتحانو دادیم رفت! چه مصیبتی بود!
فکر کردی با بچه طرفی؟! الهی خدا بهت سخت بگیره! الهی بری توی چرخ گوشت راه راه بیای بیرون! الهی چشمای کورت بینا شه تا قیافه ی اسفبار دانشجوهاتو ببینی سر این امتحانای آشغالیت(این یکی نفرین نبود)! الهی منو از این درس نندازی این ترم آخریه(جون بچه هات رحم کن!)!




