آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:::: تاریخ ثبت : جمعه 31 خرداد ماه سال 1387 ::::
فارغ التحصیل می شوییییییییم!

 

سلام به همگی. خوبین که؟! باید باشین!

خب! بدین ترتیب فارغ التحصیل می گردیم!

بسی رنج بردیم در این سال چار!

چهار شنبه آخرین امتحانمون رو دادیم و بعدش از دانشگاه زدیم بیرون و یه جشن چهارنفره به مناسبت میلاد با سعادت بانوی شلختگی (خودش گفت)! گرفتیم! جاتون خالی رفتیم یه اسنک مشتی باهم زدیم تو رگ و بعدم بچه رو کلی حرصش دادیم و اذیتش کردیم تا بالاخره کادوهاشو بهش دادیم! من براش یه دونه از این مارمولکهای سندی گرفته بودم. آخه خیلی دوست داشت. کلی به دختر خالش حسودیش می شد که از اینا کادو گرفته! واسه همین منم در راستای «عقده ای شدن زدایی»!! براش یه خوشمل مامانیشو گرفتم و گذاشتم توی یه باکس هدیه ی خیلی نانازی و با عشق تقدیمش کردم!! بعدم که دیگه هرکدوم رفتیم سر خونه زندگیامون.

راستیییییییییییییییییییییییییییییی!!!!

اون امتحان وحشتناکه یادتونه؟!! اولین امتحانی که دادم؟! لنگوئج تستینگ رو عرض می کنم!

نمره هاشو داد!!

اگه گفتین چند شدم؟!!!

بله! با اقتدار هرچه تمام تر موفق به کسب نمره ی درخشان 12 شده و این درس کوفتی را پاس نمودم!!

البته چندتا نمره ی دیگه هم اعلام شد و لی اونا خیلی ترس نداشت:

17.5- 17 و 16.

تا ببینیم بقیه ش چی میشه!
روز آخرین امتحان که خب طبیعتا روز آخر دانشگاه بود همه ی بچه های با ذوق و با روحیه ی کلاسمون بدون اینکه حتی یک لحظه دور هم جمع بشن دویدن رفتن خونه هاشون و این 4 سال دوستی رو به کشک هم حساب نکردن!!

بعدش من طبق سنت همیشگی ماهی خانومی خودم!

یه سر رفتم دفتر همه ی استادا و کلی سربه سرشون گذاشتم و دور هم خندیدیم و بعدم طلب حلالیت و خداحافظی...

دیشب جا دشمنتون خالی عروسی دعوت بودیم!

عروسی پسر پسردایی مامانم!!

انقده من هیچوقت حوصله ی عروسی و اینا رو ندارم!

کلی همش حوصله م سر میره! تازه از فامیلای نزدیک ماهم مثل خاله و اینا هیشکی دعوت نبود. منم از اول نشستم به بازی کردن با گوشیم. سهیل یه بازی تپل ریخته رو گوشیم، اسمش تاور بلاک هستش. خیلی باحاله خداوکیلی! به سرعت نور می تونین 2-3 ساعت وقتتون رو بکشین!

توی عروسی فقط چند دقیقه با چندتا خانوم که مامان می شناخت و من نمیشناختم نشستیم به صحبت و همون وقتی که عروس و داماد میان خوش آمد بگن، یه سوتی باحالی دادم که همه ی دور و وریامون از خنده دل و روده شون پیچید به هم! حیف... حیف که نمیتونم براتون تعریف کنم!

خلاصه که شبم خسته و کوفته اومدیم خونه و درجا افتادم خوابیدم.

 

راستی جوجمو گذاشتم پیش دختر خاله ی پدیده پانسیونش کردم تا برام آدمش کنه و بگیرم ازش!

دلم براش یه ریزه شده...

خلاصه که دیگه هرجا منو دیدین باید با صدای بلند سلام کنین چراکه دیگه فارغ التحصیل شدم و به قول یکی از خودتون کلی رفته رو مهریه م!!!

دیگه ایشالا تند تند میام به همتون سر میزنم.

راستی شاید به زودی باز برم تهران واسه پرستاری.

اما حتما خبر میدم.

راستی با تشکر از تازه وارد و دوست بی ناممون واسه اسامی پیشنهادی، همچنان منتظر پیشنهادات سازنده ی شما هستیم!

جون من به کار این شکلکه دقیق شین:

خییییییییییلی پایه ست خداییش!

دم سازنده ی این آثار گرم!!

دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین تا به زودی...

 

راستی: از خانومها و آقایون مجرب تقاضا مندیم راه پیدا کردن لونه ی مورچه هارو به ما بگن!مدتیه که اتاقم مورد تهاجم آرام مورچه ها قرار گرفته و منم که حساااااس!دلم نمیاد دونه دونه بکشمشون!اما وقتی یه جا ببینم دلم نمیسوزه!!

زود باشین بگین!

 

 

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387 ::::
روز تولد تو ستاره ها دمیدن!

پدیده جان تولدت مبارک!

الهی صدساله شی!
نه! صدوبیست ساله شی!

نه!صدوبیست سال کمه!
همیشه زنده باشی!!

 cake

پدیده ی من!

دوست عزیزم...

گل من...

تولدت از امروز تا همیشه مبارک!
از اینکه همیشه برای من یه دوست خوب بودی و

 هستی ازت ممنونم و امیدوارم سالهای سال تولدت رو

بهت تبریک بگم...

این هدیه ی ناقابل رو از من بپذیر تا آخر هفته که

اون دوتا تنبل خانوم بجنبن و کادوت رو آماده کنن!
تا منم بتونم کادومو بهت بدم!
انقده نازه!

دلت بسووووووزه!

 

اینم عکس کودکیت که در اوج بهت و حیرت به مامانت زل زدی!

از بچگیت هیز بودی فدات شم!!

 

 

 

سلام به همه ی دوستای گلم! حال و احوال میزونه؟ امیدوارم که باشه!
خانومها آقایون!
من یه کاری کردم!

دعوام نکنین هااااااااااااااا!!!!

 

دیروز به همراه دوست بسیار بسیار عزیزی که احتمالا نمی خواد

 نامش فاش بشه!

رفتیم بیرون و یه دونه عروس هلندی خریدم!!

با کلی مشورت و اینا اسم «رها» رو براش انتخاب کردیم!!

البته فعلا! اگه شما اسم زیباتری به نظرتون رسید حتما بگین!
می خوام تا زیاد باهاش صمیمی نشدم تکلیفمو بدونم باهاش!

یکی دیگه از دوست جون های نازنینم اسم «نما» رو پیشنهاد داد که برای من کلی پرمعناست...

 

ایناهاش! ببینین چقده نازه بچم!

 

 

فقط از وقتی اومده همش سوت می زنه و تقریبا همه رو به جز من دیوونه کرده توی خونه! به قول داداشیم می گه شاید مال اینه که تو چیزی برای از دست دادن نداشتی!!! خلاصه اینکه توی خونمون همش صدای جنگل میاد!

چه عمری ازم تباه بشه تا این دستی بشه و بتونم بغلش کنم!
وااااااااااااااااای که دلم غش می ره براش!

هرچند این دوست جون من بعد از اینکه جوجو رو خریدیم یه کم با حرفاش ناراحتم کرد و گفت نباید پرنده ها رو اسیر کنی و اینا! ولی خب من که اسیرشون نکردم! من فقط جاشونو عوض کردم! تازه این به زودی از قفس درمیاد. من از محبت کردن به همه ی موجودات(به جز حشرات!) واقعا لذت می برم!
نمی دونم شایدم حق با دوست جونم باشه که البته بهم گفت جدی نگیرم اما من گرفتم!
به هر حال فعلا آقای رها شده یه عضو جدید در منزل ما که همه داریم سعی می کنیم باهاش صمیمی بشیم! دختر خاله ی پدیده یه دونشو از بچگی داشته و الان خیلی ازش لذت می بره! منم که حسودیم میشه خفن! می خوام بعد از امتحانا روش کار کنم تا باهم حسابی رفیق شیم!

دوست جون گلم دستت درد نکنه از همراهی و اینکه من گاهی حرصت میدم شرمنده! تقصیر من نیست!! عادت ندارم زیاد!!

راستی پای جوجه گنجشک نازنینم در یکی از فرودهای ناموفقش شکست

امروز توی یه بیمارستان که مال جوجوها بود بستریش کردم...

انقده گریه کردم... دلم براش یه ریزه شده!

براش دعا کنین! خب اینا اهم اخبار بود و تا آخر این هفته امتحانامون تموم میشه دیگه! آخییییش راحت میشیم!

 

دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین تا به زودی...

:::: تاریخ ثبت : پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387 ::::
هردمبیل!

 

سلام خدمت همگی. خوب و خوش و سلامت و شنگولین؟!! امیدوارم باشین و بمونین! آقا اولین امتحانو دادیم رفت! چه مصیبتی بود! یعنی واقعا حیف این دو هفته که گذاشتم رو این درس و حسابی خوندم! الهی که بترکی دکتر توکلی! نمیدونم چی بهت میدن که انقدر این سوالای کوفتیتو سخت می گیری!آخه مرد مومن کتاب به این عظمت و وسعت و حجم! صاف ورمی داری از بی اهمیت ترین و ریز ترین نکات سوال جای خالی

 می دی؟!! فکر کردی با بچه طرفی؟! الهی خدا بهت سخت بگیره! الهی بری توی چرخ گوشت راه راه بیای بیرون! الهی چشمای کورت بینا شه تا قیافه ی اسفبار دانشجوهاتو ببینی سر این امتحانای آشغالیت(این یکی نفرین نبود)! الهی منو از این درس نندازی این ترم آخریه(جون بچه هات رحم کن!)!

بله! فرازی بود از درد دل های ماهی خانوم پس از

امتحان لعنتی فلان فلان شده ی لنگوئج تستینگ!

 

خب چه خبرا بوده؟ مارو نمیبینین خوشتون هست؟!! شماها در چه حال هستین؟

بچه مدرسه ای ها چه می کنن با امتحانا؟ ایشالا همه ی امتحانا توپ توپ برگزار شده و به اتمام برسد.

راستش غرض از مزاحمت اینکه این ضعیفه، دوست پاییزی ما، من رو به یه بازی دعوت کرده! خانومی تشکر از اینویتیشن!

انجام می دیم!

 

10 تا چیزی که دوست دارم:

 

1- خوشحالی همه ی آدما

2- خندیدن و خندوندن

3- صدای معین

4- عروسک

5- کتاب

6- چلو کباب

7- شیرینی خامه ای

8- پیتزا

9- انواع و اقسام جانوران به جز حشرات

10- شما ها رو!

 

10 تا چیزی که دوست ندارم:

 

1- دروغ

2- خیانت

3- بی اعتمادی

4- سوپ

5- قدرنشناسی

6- گشنه موندن!

7- بی خوابی

8- سو تفاهم

9- درک نشدن

10- وابستگی

 

بله! خوب بود؟ دیگه هرچی در اعماق ذهنمون بود کشیدین بیرون! ولی خداییش توجه کردین که اول جونورا رو دوست دارم بعد شماهارو؟!!! (مزاح فرمودیم)!

 

میگمااااا! من بازم عذر می خوام از اینکه ممکنه تا انتهای هفته ی آینده که امتحان دارم نتونم مرتب بهتون سر بزنم! وای که دانشگاه تموم شد!!

جوجه بزرگ شده داره شبیه گنجشک میشه بعد همش توی اتاق پرواز می کنه

 البته خیلی ضعیفه واسه این کار! مثلا یه ارتفاع نیم متری رو که چند متر

 می پره همونجا خوابش میبره قربونش برم! دیگه چون دخترم داره بزرگ

 می شه عکسشو نمی ذارم که دو روز دیگه خواست شوهر کنه

نگن عکسش توی نت پخش بوده!! وای برای امتحانام دعا کنین!

 این پدیده ی ورپریده همش داره بیست میشه!!اونوقت من نمی دونم

 اصلا پاس می شم یا نه! به این می گن نبرد نابرابر!

راستی آدم چندتا دندون عقل در میاره؟!!!

 

ضمنا خانومها آقایان!

شماره ی ایرانسل اعتباری شما را خریداریم!

به شرط آنکه 0936 و با کد4یا5 باشه!(09364..... یا 09365.....)
اگه کسی داره و لازم نداره به آدرس من شماره و قیمت پیشنهادی رو ایمیل کنه تا رسیدگی شود!

هرچه سریعتر بهتر!

 

با یه داستان کوتاه از حضور انور و منیر و منور و نورانی همگی

 مرخص می شویم!

 

خجالت

 

از همان روز اولی که به کلاس رفتم و دانشجوها پیش پایم بلند شدند،

 همین که نگاهم به او افتاد ازش بدم آمد؛ همین طور بی دلیل

 دشمنش شدم. البته بی دلیل که نبود، دلیلش را فقط خودم

 می دانستم و به هیچکس هم نگفتم-جرات نداشتم بگویم- اما

 حقیقت این بود که با دیدن «بانی» که پیدا بود دختر یک خانواده

 فقیر است، دوران سخت کودکی خودم که مانند او فرزند یک خانواده

 فقیر بودم یادم می آمد.آن روزها را با کمک بعضی ها هرطور که بود گذراندم

 و درسم را ادامه دادم تا امروز که استاد دانشگاه بودم، اما چون

 دوست داشتم گذشته ام را فراموش کنم، هرچیزی که آن ایام را

 تداعی می کرد از سر راه کنار میزدم. درست مثل «بانی» که بالاخره

 یک بهانه از او گرفتم... و چقدر خجالت کشیدم. آن روز مادر پیر «بانی»

 به دانشگاه آمده بود تا بلکه رضایت مرا برای برگرداندن دخترش

 به دانشگاه بگیرد....آری خجالت کشیدم چون مادر «بانی»

 همان فراش دوران دبستانم بود که هرروز ظهر چون می دانست من

 با شکم گرسنه به مدرسه می آیم، از غذای ظهر خودش

 شکمم را سیر می کرد... چقدر خجالت کشیدم...

 

دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین تا به زودی...

   1      2    >>