FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387 ::::
آخرین روز دانشگاه..

سلام به همگی. خوبین که ایشالا؟


امروز(دیروز) آخرین روز دانشگاهمون بود. چقدر زود گذشت...۴سال از عمرمون مثل باد رفت... امروز در عین حال که خیلی خوش گذشت٬ اما خیلی دلمون گرفته بود.کلی عکس گرفتیم٬ کلی گپ زدیم. انگار تازه به هم رسیده بودیم٬ انگار ۴ساله همو ندیدیم! آخرین کلاسمون با دکتر وحید بود که همیشه به من می گفت تو همش من پیرمردو اذیت می کنی!یادش بخیر... عجبا! اصلا نمیتونم حیرتمو پنهان کنم...

 

پریروز هم پروفسور منوچهر آریان پور فرزند دکتر عباس آریان پور(آقایون دیکشنری!) از امریکا دعوت شده بود به دانشگاهمون و سخنرانی و خاطره و آره و اینا! خوش گذشت.

 

دوشنبه هم امتحان ترجمه نوارو فیلممونو دادیم. بد نبود. تا تونسته بود سوال داده بود تازه کلهم اجمعین ۶نمره داشت!یه مراقب دهشناک هم آورده بود بالاسرمون که کلی تهدید کرد که تقلب نکنید و اینا... منم از دیکشنری گوشیم نهایت استفاده رو کردم!هااااایییی!

 

شروع کردم به پاک کردن خاطره ها و یادگاری ها. هیچ دلم نمیخواد چیز خاصی منو یاد فرد خاصی بندازه. متنفر شدم از مرور خاطره و حفظ یادگاری. به نظر من یه نوع اتونازی محسوب میشه اینکار! شایدم اشتباه باشه ولی اینجوریاس دیگه!

 

امروز(دیروز) واسه کلاس دکتر وحید کنفرانس گروهی داشتیم. تا اومدم شروع کنم به افاضه فضل٬ حضرت استاد فرمود: حالا خویه وقتی داری سخنرانی میکنی بچه ها حرف بزنن و گوش ندن؟ گفتم آره خوشحال باشن چه عیبی داره؟ گفتند: ناراحت نمیشی؟ گفتم: نه اتفاقا اینجوری بهتره!چون اگه یه جا رو اشتباه بگم هیشکی متوجه نمیشه!!!! نشاطی رفت!

 

الان داشتم با یکی از همکلاسی های بسیار عزیزم به اسم ستاره چت می کردم. جفتمون گریه مون گرفته بود. واقعا حیف بود انقدر زود از هم جدا شیم.واقعا قدرشو ندونستیم.موقع خداحافظی٬ یه بارون ملایمی شروع شد و با متفرق شدنمون تموم شد. انگار دل آسمونم گرفته بود. انگار همین دیروز بود که ناراحت و عصبی رفتم خونه و گفتم من دیگه نمی خوام برم دانشگاه!ترم اول بود و هفته‌ی اول. حسابی ترسیده بودم. چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت...

 

یکشنبه که از دانشگاه رسیدم خونه، دیدم مامان و خواهرم مشکوک می زنن!

پرسیدم چیزی شده؟!!خواهرم جلوی چشمامو گرفت و مامانمم دستمو گرفت بردنم سمت اتاق و چشمامو باز کردم...اگه گفتین چی دیدم؟!!!
یه جوجه گنجشک بسیار کوچولو و ظریف توی یه جعبه ی کفش!

با کلی ذوق ورش داشتم و البته با نگرانی گفتم این طفلکی کجا بوده؟

خواهرم گفت وقتی از سرکار برمی گشته اینو دیده که نزدیک یه مدرسه ی پسرونه افتاده بوده روی زمین و برای اینکه بچه ها اذیتش نکنن آوردش خونه.البته گفت جنازه ی یه گنجشک بزرگ نزدیکش بوده و ممکنه مامانش مرده باشه.

حالا من شدم مامان جوجو و فقط از توی دست من آب و غذا می خوره!

نمی دونین چقدر ملوسه. دفعه ی بعدی عکسشو می ذارم براتون.

 

بذارین یه دوتا سوتی دیگه هم از بچه ها بگم و برم!

 

چندی پیش توی محوطه ی دانشکده ایستاده بودیم و از گرمای شدید به ایستک پناه برده بودیم که زهره٬ این همیشه در صحنه ی عزیز یهویی گفت:

وای چقدر خلوت شد! ماها یه نگاه اطراف انداختیم دیدیم جمعیت همون جمعیته و نه تنها خلوت که شلوغترم میشه! با تعجب گفتیم کجا خلوت شد؟!! گفت: نه منظورم این بود که سایه شد!!

 

یه روزم سر ظهر رفتیم واسه ناهار ساندویچ بگیریم٬ تابا نگار وارد فست فودیه(!!!) شدیم هیچکس نبود. به آقاهه سفارش دادیم و حساب کردیم و فیش رو گرفتیم.داشتیم باهم گپ میزدیم تا یه ده دقیقه بعد آقاهه شماره قبضمونو خوند. نگار با هیجان فیش رو از دست من قاپید گفت ببین شماره فیش ما چنده؟!!!با حیرت گفتم نگار؟گفت هان؟! گفتم اینجا که به جز ما کسی نیست!! گفت: آهان راست می گیااااا!!!

 

یا مثلا قرن ها پیش که با ماشین پدیده خانوم اینا بودیم٬ من هی سر به سرش میذاشتم اونم می خندید شدید٬ یه دفعه با لحن تهدید آمیزی گفت: ماهی صاف بشین وگرنه به جای خیابون میرم تو «پیاده روی » هاااااا!!‌  (بخوانید پیاده رو!)

 

انگار امشب خوابم نمیاد!(۳:۳۰ بامداد)

 همینجور دارم حرف میزنم! باشه چشم میرم دیگه!

دوستتون دارم٬ مواظب خودتون باشید تا به زودی...

پ.ن: حال شکلک گذاری ندارم!شاید وقتی دیگر!

پ.ن۲: دفعه ی بعدی یه خبر باحال بهتون می‌دم! فداتون!

پ.ن۳:شکلک هم گذاشتیم!