سلام علیکم جمیعا! حال و احوالتون چطوره؟
خوبین میزونین که؟ امیدوارم همینطور باشه.
خب ما از سه شنبه ی هفته ی آینده وارد برنامه ی امتحانی می شیم.
التماس دعا داریم خواهرا و برادرا ایشالا خدا خیرتون بده برای ما هم دعا کنید! چراغارو روشن کنین!!
این عکسیه که آخرین روز سر کلاس دکتر وحید گرفتیم. با همه ی همکلاسیها که امیدوارم راضی باشن من این عکس رو می ذارم اینجا!البته می دونم که شماها هم کپی نمی کنید چون عکس تنها مال من نیست.
هرکی منو توی این عکس شناسایی کنه برنده ی جایزه ی طلایی آکواریوم ماهی خانوم می شه!
یه راهنمایی:
مقنعه ی مشکی سرمه!!!
همونطور که توی پست قبلی قول داده بودم، می خوام یه خبر جالب انگیز ناک بهتون بدم.
راستش موضوع از این قراره، یادتونه که گفتم خواهرم بارداره؟
خب حالا می خوام جنسیت بچه رو بگم بهتون!
.
.
.
.
.
چی حدس می زنین؟!
.
.
.
هیچی؟
.
.
.
.
ای بابا!
باشه خودم می گم!
جوجه هاش دوقولو هستن!
یه دختر
یه پسر
!! الهی خاله فداشووووووووووووووووووون شه!
دلتون بسووووووووووووزه!
بله آقا!
بدین ترتیب ما مشعوف و بسی بسیار خوشحالیم!
کلی هم براشون لباس و خرت و پرت خریدیم و هرجا هم می رفتیم واسه خرید کلی تخفیف دوقولوها می گرفتیم!
احتمالا تیرماه باز برم برای پرستاری از مامان نی نی ها! واسه همین به همه گفتم من تهران فوق لیسانس پرستاری قبول شدم!!
خبر جالب دومی اینه:
من تازه دارم دندون عقل در میارم!
(هرچی میگی به خودت میگی!!)
چند روز پیش متوجه جوانه ی این دندون نابهنگام شدم!
امیدوارم مشکلی پیش نیاد چون من خیلی درمورد این حیوونکی بد شنیدم. لطفا تجربه های خود را با ما درمیان بگذارید!
این از خبرا!
خب دیگه چی دارم بگم؟؟!!!
آهان جوجه گنگشک (=گنجشک) من داره بزرگ میشه و اونقدر به ماها عادت کرده که وقتی می بریمش توی بالکن سیزده به در!! می پره میاد تو خونه!
اینم عکسش:

خوشمله نه؟!
یه چند تا خاطره از دانشگاه با عکساشون بایگانی کردم که به مرور براتون می ذارم.
فعلا با یه داستان کوتا ه ازحضورتون مرخص میشم.
« بدشانسی »
از رستوران کوهستانی که رو به دریاچه بود خارج شدم و به آن سوی دریاچه نگاه کردم، زن و فرزندم داشتند باهم بازی می کردند. محو بازی شان بودم که یک مرتبه دست پشمالویی از پشت سرم آمد و دور گردنم حلقه زد. می دانستم در این منطقه ی کوهستانی که همراه خانواده برای تعطیلات آمده بودیم، حوالی غروب سر و صدای خرس شنیده می شود اما هنوز کسی خود خرس را ندیده بود... همانطور که دست پشمالو دور گردنم بود، زیر چشمی نگاه کردم و وقتی هیکل تنومند و کله بزرگش را دیدم، دیگر مطمئن شدم که خود خرس است که می خواهد گردنم را خرد کند. در اوج ناتوانی و فقط برای دفاع از خودم، با آرنج کوبیدم توی صورت خرس و از چنگش فرار کردم!
خدارا شکر که دماغش نشکست. وقتی برای خون آمدن از دماغ هفتاد دلار خسارت دادم، لابد برای شکستن دماغ کارگر رستوران (که برای روزی چند دلار لباس خرس می پوشید و با مشتری ها شوخی می کرد) باید هفتصد دلار می دادم!!!
نوشته: کلودیا اسمیت
دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین تا به زودی...




