<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[:.★ماهی خانوم★:.]]></title>
		<link>http://www.mahinameh.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[مامان قشنگم منو ماهی صدا می کنه. همیشه دلم میخواد بخندم و بخندونم...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[آخه چرا؟!]]></title>
					<link>http://www.mahinameh.blogsky.com/1387/07/19/post-182/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">سلام به همه ی شما دوستان عزیزم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">امیدوارم خوب و خوش باشید.</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">راستش خیلی وقت بود که می خواستم یه چیزی بگم اما نمی گفتم!</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">یعنی همش می گفتم ایشالا درست میشه! اما بدبختانه نشد!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/012.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">من توی وبم خیلی اوقات با جنسیت های خانومها و آقایون شوخی کردم. و واقعا هم شوخی کردم. یعنی اصلا قصد زیر سوال بردن یک جنسیت یا گروه خاصی رو نداشته و ندارم. اما بعضی مسائل هست که واقعا هست! هیچکس هم نمیتونه منکرش بشه.</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">راستشو بخواین چند وقت پیش می خواستم یه مطلبی بنویسم و بدم دست یکی از دوستان وبلاگ نویس مذکر تا منتشرش کنه که کسی منو متهم به ایجاد دو دستگی و این چرندیات نکنه. اما خب با اتفاقی که یکی دو روز پیش موقع برگشتن از محل کار به خونه افتاد، دیگه خودمو مجبور کردم که بنویسم!</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">داستان از این قراره که نمیدونم بعضی از آقایون چه مرضی دارن که تا سر حد مرگ خانوما رو از خودشون بیزار کنن و جز چندش، هیچ حسی رو نمیتونن منتقل کنن؟ حتما تاحالا حدس زدین چی می خوام بگم؟!&nbsp;</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">ساعت 9 صبح یکی از دوستانم لطف می کنه و منو به محل کارم میرسونه. ساعت چهار بعد از ظهر، خسته و کوفته از یک روز پر کار و مشغله و سر و کله زدن با یک مشت آدم زبون نفهم(منظورم زبون فارسی نفهم بود- یعنی خارجی ها!) <span>&nbsp;</span>میام که مثل همیشه با اتوبوس برم خونه، احساس می کنم تحملشو ندارم و ممکنه سر درد بیاد سراغم. منتظر تاکسی میشم. کمی بعد یه تاکسی میاد که صندلی عقبش کاملا خالیه. با خیال راحت سوار میشم و خودمو می کشم تا پشت سر راننده بشینم. یه کمی بعد یه آقایی می خواد سوار بشه. با عکس العملی سریع کیفمو میذارم کنارم. یه آقای دیگه هم می خواد سوار شه. در نتیجه آقا اولی با فراغ بال می خواد بیاد روی پای من بشینه که با کیفم فشارش میدم اونطرف.سعی می کنه خودشو جمع و جور کنه. یعنی حداقل وانمود می کنه! شایدم مال اینه که میبینه من اصلا شوخی ندارم باهاش. کمی آروم میشینه تا نوبت پول در آوردن از جیبش میشه. خدا وکیلی چه اصراریه که برخی آقایون حتما باید پول خردی که می خوان به راننده تاکسی بدن رو بذارن توی جیب پشت شلوارشون؟! وقتی میبینم می خواد وارد راند جدیدی از بازی کثیفش بشه، خودمو کاملا آماده می کنم. تا دستش میره واسه مثلا پشت شلوارش، منم کیفمو بصورت عمودی می ذارم کنار خودم! مردک شاخ درمیاره از این کار من! اما از رو نمیره! من هم! تا میاد ادامه بده کفش تابستونیمو به آرومی از پام در میارم و جوری که روی کفش به سمت خودمو و کف خاکیش به سمت اون، میذارمش کنار دستم! <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif" />مردک مجددا شاخ در میاره و در حالیکه همه جونش خاکی شده، به حالت اعتراض می گه:«خانوم چرا اینجوری می کنی؟ خاکیم کردی!». منم با خونسردی جواب دادم:«قسمتهایی که خاکی شده جاهایی هستن که زیادی فعالیت داشتن!» راننده می زنه روی ترمز و یقه ی یارو رو می گیره تا پیادش کنه. به من میگه چرا زودتر اعتراض نکردی؟ گفتم :«فکر کردم آدم میشه ولی نشد!». از تاکسی که پیاده میشم سرم در حال انفجاره!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif" />&nbsp;</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">وقتی هنوز دانشجو بودم، یه روز که خیلی دیرم شده بود، سوار تاکسی شدم. بلافاصله بعد از من یه سرباز با صورت آفتاب سوخته سوار شد. از همون اول صدای نفس نفس زدنش داشت حالمو بهم میزد. یه جوری به من نگاه می کرد انگار یه شیرینی خامه ای بزرگ دیده! مدام دستشو می برد کنار بدنش جایی که طرف من بود. نزدیکای دانشگاه که پول رو به راننده دادم و گفتم دانشگاه پیاده میشم، انگار احساس کرد فرصتش رو به اتمامه. اینم دستشو کرد توی جیب پشت شلوارش که یعنی می خوام پول در بیارم! اما پول در آوردنش داشت حدود پنج دقیقه طول کشیدو وقتی احساس کردم دستش داره می خوره به بدنم، داد زدم :«صاف می تمرگی یا حالتو بگیرم؟!» با قیافه ی حق به جانبی نگاهم کرد و تا اومد حرفی بزنه راننده جلوی در دانشگاه نگه داشت. اومدم پیاده شم که دوباره دستش زیادی کار کرد و اینجا بود که چندین مرتبه با کیفم کوبیدم توی صورتش و به افسر نگهبان جلوی دانشگاه اشاره کردم بیاد اینجا. در حالیکه داد میزدم گفتم:«این مرتیکه منو با خواهر و مادرش عوضی گرفته، عوضی!» افسر هم سرباز رو پیاده کرد و چند بار خوابوند توی گوشش. واقعا دلم خنک شد! بعد هم کشون کشون بردش سمت ماشین گشت.&nbsp;</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">من همه ی اون روز رو به این موضوع فکر می کردم که چرا؟!!....<span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/021.gif" />&nbsp;</font></span></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">آقایان! چرا بعضی از همجنس های شما تا این حد شان خودشون و دیگران رو میارن پائین؟ جایگاه «ناموس» در کجای فرهنگ لغات این انسان نماهاست؟<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif" />بچه های اینا قراره چه موجوداتی بشن؟ یعنی آدمیزاد ممکنه به جایی برسه که اونقدر پست باشه که بخواد کسی رو لمس بکنه که حتی ازش این اجازه رو هم نداره؟!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/022.gif" /> واقعا قیافه ی خسته و مانتو و مقنعه ی کاملا معمولی ، چه حسی رو در این موجودات کثیف بیدار می کنه که باعث آزار و اذیت میشن؟<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/018.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">واقعا متاسفم از اینکه یه همچین پستی گذاشتم. از همگی شما عذر می خوام. بذارین به حساب درد دل کسی که به هیچ جا نمیتونه اعتراض کنه. <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/012.gif" />به خدا بعضی وقتا فکر می کنم بفروشم برم خارج!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/035.gif" />&nbsp;</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">ببخشید پر حرفی کردم!</font>&nbsp;<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/005.gif" /></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین، کسی رو اذیت نکنین!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/042.gif" /> تا به زودی...<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /></font></span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 15:46:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.mahinameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=182</comments>
          <guid>http://www.mahinameh.blogsky.com/1387/07/19/post-182/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مهمون بازی!]]></title>
					<link>http://www.mahinameh.blogsky.com/1387/07/14/post-181/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دوستان گلم سلام.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span>&nbsp;</span>امیدوارم حال همگی خوب باشه و این چند روز تعطیلی حسابی خوش گذرونده باشین.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">جاتون خالی به ما که خیلی خوش گذشت. دوشنبه شب بود که جوجه ها اومدن خونمون. خواهرم و شوهرش و دوقلوها! الهی فداشون شم مـــــــــــــــــن!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /> نمیدونین چقدر ذوق زده بودیم. انقدر بچه هارو دست به دست می کردیم که یا از خواب بیدار می شدن و یا گریه می کردن!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" /> اما خدارو شکر بچه های آرومی هستن. من تا قبل از اینکه خاله بشم زیاد از بچه ها خوشم نمیومد، مخصوصا اگه گریه زاری هم راه مینداختن! اما الان دلم برای جوجوهامون ضعف می ره.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span>&nbsp;</span>از سر کارم مدام زنگ میزدم خونه تا صداشونو بشنوم. <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" />روز عید هم که ناهار از بیرون گرفتیم و دور هم خوردیم جاتون خالی!</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">نمیدونین از اینکه ناهار می خوردم چه شعفی داشتم!</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span>&nbsp;</span>تا دو روز فامیلهامون میومدن دیدن نینی ها. ماهم که حسابی سرمون گرم بود.</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">شبها معمولا می رفتیم شام از بیرون می گرفتیم. </font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">جمعه شب هم که شب آخری بود که خواهرم اینا مهمون ما بودن، باهم رفتیم بیرون و کلی هله هوله خوردیم از جمله: باقلوا، دوغ محلی، فرنی، آب هویج، ساندویچ و نوشابه <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif" />که گرفتیم و بردیم خونه! وای خدا نمیدونین این دوتا جوجه توی ماشین چقدر ساکت و آروم بودن! <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" />ماشالا مثل خاله کوچیکه شون تحصیلکرده و با کمالاتن!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span>&nbsp;</span>دیروز هم که قرار شد برن، من از محل کارم زنگ زدم خونه و کلی به شوهر خواهرم التماس کردم که تا من نیومدم نرن!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif" />درحالیکه قرار بود ظهر بعد از ناهار برن اما ما تا ساعت ۶ بعداز ظهر نگهشون داشتیم!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/030.gif" /> دل نمی کندیم از این دوتا فرشته ی معصوم!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">یکساعت بعد از اینکه خواهرم اینا رفتن، زن عمو و دختر و پسر و عروسش(که دختر یکی دیگه ازعموهامه) اومدن خونمون.</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span>&nbsp;</span>اما زود رفتن چون باید برمی گشتن مشهد.</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">خلاصه شب حسابی خسته و کوفته به جای خالی مهمونامون مخصوصا دوقلوها فکر می کردیم. گاهی فکر می کنم چقدر سخته که خواهرم ساکن یه شهر دیگه هستش. مخصوصا مامان که واقعا از دوریش ناراحت بود و الانم دوری از نوه هاش براش خیلی سخته. خدا بگم این شوهر خواهرمو چیکار کنه!!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">یه داستان کوتاهم براتون می ذارم و می رم پی کارم!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/002.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">*****************************</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">نقاشی</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">(نوشته: ادوارد مابسی)</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">خانم معلم رو به شاگردهای کلاس اول گفت :«خب بچه ها، حالا هرکس باید یکی از اتفاقاتی که دیروز توی منزلشون دیده نقاشی کنه... زود باشین بچه های خوب...»</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">نیم ساعت بعد خانم «دیویس» مشغول نمره دادن به نقاشی ها شد. بعضی از بچه ها خانواده شان را درحال تماشای تلویزیون کشیدند، چند نفری میز شام را کشیدند و... تا اینکه خانم «دیویس» با تعجب به نقاشی یکی از بچه ها خیره شد و گفت:«ببینم مارک کوچولو! تو مطمئنی که این اتفاق توی منزلتون افتاده؟!» و «مارک» شش ساله قسم خورد که همینطوره. خانم «دیویس» سری تکان داد و چند دقیقه کلاس را ترک کرد...</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دوساعت بعد ماموران پلیس جنازه یکی از همدستان پدر مارک را که هفته ی قبل باهم یک جواهر فروشی را سرقت کرده بودند، از داخل باغچه ی خانه بیرون کشیدند و پدر مارک را هم بازداشت کردند!&nbsp;</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span dir="ltr" style="FONT-FAMILY: Tahoma">دوستتون دارم مواظب خودتون باشین تا به زودی </span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 5 Oct 2008 21:24:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.mahinameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=181</comments>
          <guid>http://www.mahinameh.blogsky.com/1387/07/14/post-181/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عید سعید فطر مبارک باد.]]></title>
					<link>http://www.mahinameh.blogsky.com/1387/07/09/post-180/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">خداحافظ سحرهای دلهره، غروب های اشتیاق. خداحافظ «ربنا»، خداحافظ «سبحانک یا لا اله الا انت» تو می روی اما من همین جا می مانم. پشت خاطره «ربنا تواخذنا ان نسینا» تا فراموش نکنم آنهمه تپیدنهای قلبم، آنهمه زمزمه، آنهمه رازهای مگو، تمام اسمائک الحسنی و تمام عشق ورزی های بی مثل رمضانی که رفت.</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">یادم می ماند که تو آغوشت را باز کردی تا من در آن گم شوم. یادم می ماند که هر وقت فکر می کردم مرا نمی شنوی آن فراز از دعای دوست داشتنی ات را در گوشم زمزمه می کردی تا صدایت کنم: یا سمیع و یا بصیر...</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">وقت خداحافظی، دل ها نرم می شوند، آدم ها مهربان می شوند. پس حالا، همین حالا که از مهمانی ات بیرون می روم، دعا می کنم فراموشم نکنی، دعا می کنم فراموشت نکنم. دعا می کنم یادم نرود آغوش تو بزرگ و بی نهایت و امن برای من باز است؛ چه مهمانی باشد یا نه، چه بدانم یا نه، چه یادت باشم، یادم باشی...</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دعا می کنم... دعا می کنم یارب نظر تو برنگردد. همین قدر دوستم داشته باش. همین قدر عاشقم باش و همین قدر چشم به راهم بمان. خداحافظ...نه! سلام می کنم. من عاشق سلام گفتنم. هربار که سلام می کنم انگار صدایت می زنم که سلام اسم توست. سلام می کنم و تو پاسخم را می نویسی، یا شاید بلند جوابم را می دهی ... گوشهای من اما زمینی است هنوز... سلام می کنم به آغوش مهربانت که ماندنی است، به بزرگیت که بزرگتر است و به مهربانیت که ته ندارد... مواظبمان باش.&nbsp;&nbsp;</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">دزدیده شده از:چلچراغ با کمی فضولی توش!&nbsp;<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/042.gif" /></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دوستان گلم! عید سعید فطر بر همگی شما مبارک.</font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">نماز و روزه هاتون قبول باشه.</span></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دیشب دوقلوها اومدن خونه ی ما! الهی خاله فداشون شهههههههه!!<br />شاید دیر بهتون سر بزنم اما حتما میام.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif" /></font></span></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین تا به زودی...</font></span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 20:17:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.mahinameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=180</comments>
          <guid>http://www.mahinameh.blogsky.com/1387/07/09/post-180/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
