کودک امشب تمام سعیش را کرد تا هنگام بازگشت پدر از محل کارش به منزل، بیدار باشد. همینکه پدر به جلوی درب منزل رسید کودک به استقبالش شتافت. پدر، خسته از کار تمام وقت، از دیدن فرزندش خوشحال شد. پسرک ناگهان به پدر گفت:«پدر!شما برای هر ساعت کار،چقدر دستمزد میگیرید؟» پدر که تصور نمود فرزندش از او پول می خواهد با کلافگی و حرص گفت:«ساعتی 20 دلار.» پسر گفت :«میتوانید 10 دلار به من بدهید؟» پدردرحالی که داشت از عصبانیت منفجر میشد گفت:«اجازه بده داخل خانه شوم و اندکی استراحت کنم،بعد ببینم چه میگویی.» اما پسرک اصرار ورزید و پدر به ناچار برای خلاصی از دست فرزند سمج خود ، 10 دلار به او داد. پسرک با خوشحالی پول را گرفت و دست پدر را محکم در دست گرفت و او را کشان کشان به اتاق خود برد. سپس دست خود را زیر بالشش برد و مقداری پول مچاله شده درآورد. پدر با حیرت گفت:«تو که پول داشتی برای چه باز هم پول از من خواستی؟» پسرک با هیجان پولهای مچاله شده را صاف کرد و روی پولی که از پدرش گرفته بود گذاشت و آنرا به سمت پدرگرفت و گفت:«مجموع این پولها 20 دلار است. من اینها را به شما میدهم و به این ترتیب یک ساعت از کارفردای شما را از شما میخرم.پس لطفا ً فردا شب یک ساعت زودتر به منزل بیایید تا من قبل از خواب بتوانم شما را ببینم...»
*******************************************************






