سلام سلام به همگی.
امیدوارم همه سالم و سرحال باشین. ممنونم از همه ی شما دوستای گلم که به من آرامش میدین و حضور شما شده بخش مهمی از زندگیم
. ممنونم که با حضور گرمتون نمیذارین من احساس ناراحتی داشته باشم و ازتون معذرت می خوام که ناراحتتون کردم.
امیدوارم همیشه پر از شادی و نشاط باشین. خیلی دلم براتون تنگ شده. برای وبلاگهاتون و نوشته های زیباتون. با اجازه این دفعه یه داستان کوتاه اما طنزآلود براتون میذارم و قول میدم به زودی جبران عدم حضورم رو داشته باشم.
شاد باشید...
*********************
ساعد مراغه ای از نخست وزیران عهد پهلوی نقل کرده است:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه ایی حق به جانب...
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!"
شدیم وزیر امور خارجه گفت: "فلانی نخست وزیر است ...خاک بر سرت کنند !!!"
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد. 
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:
" خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !!!" 
دوستتون دارم، مواظب خودتون باشین تا به زودی...




